آن لحظه


که دست های جوانم


در روشنایی روز

 
گل باران ِ سلامُ تبریکات ِ دوستان ِ نیمه رفیقم می گذشت


دلم


سایه ای بود ایستاده در سرما


که شال کهنه اش را


گره می زد.

 

 

/ 65 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
غزل

خیلی زیبا بود [گل] به ماهم سری بزن وقت کردی ها[نیشخند]

مهدی

[گل][گل] www.mehdibazrafshan.persianblog.ir خوشحال میشم سر بزنید

Azadeh

ماه مبارک آمد، ای دوستان بشارت کز سوی دوست ما را هر دم رسد اشارت آمد نوید رحمت، ای دل ز خواب برخیز باشد که باقی عمر، جبران شود خسارت استشمام عطر خوشبوی رمضان از پنجره ملکوتی شعبان گوارای وجود پاکتان [گل]

عاطفه

سلام چقدر دلگیر؟؟؟ پیش منم بیا

غزل

ممنون اومدی.[گل] لطف داری در مورد شعرم. سربلند و شاد کام باشی . وقت کردی گهگاهی به ما سر بزن خوشحال میشم.[گل]

نگار نیک نفس

سلام دوست عزیز خوبی؟ وبلاگم رو با موضوع آشنایی خودم و پرشین بلاگ به روز کردم. در پستم لینکی رو هم گذاشتم که امضا کنید تا پرشین بلاگ رو به وبلاگنویسان واگذار کنند . و اینکه میخواستم قرار وبلاگی رو برای نمایشگاه قرآن هماهنگ کنم اگر مایل به همراهی ما در نمایشگاه هستید آمادگی خودتون رو اعلام کنید . منتظر شما هستم با تشکر نگار نیک نفس [گل]

نانی آزاد ؛ عروس رند

منم ؛ مترسک ؛ نانی آزاد ! فیلترم کردن ! mataaarsak.persianblog.ir اما من هستم میمونم خواهم ماند با همون سبک و همون ظاهر آدرس جدیدم رو برات گذاشتم [گل]